تبلیغات
خدایا چنان کن سرانجام کار ، تو خشنود باشی و ما رستگار
یکشنبه 8 دی 1387

بعد چند وقت ...

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :خاطرات ،به یاد گذشته... ،همینطوری ،

سلام!
حمید استم!
یادش بخیر سه سال از زمانی که این وبلاگو راه انداختم می گذره ...
3سال پیش هیچ وقت نمی دونستم این وبلاگ می خواد مسبب چه اتفاقایی برام بشه که تو این چند وقتی که گذشت برام افتاد ...

تلخ و شیرین !

اینجا یه زمانی پاتوق رفقای ما بود ! چه مونث ها و چه مذکر ها !
خیلیا دیگه اینجا رو فراموش کردن، خوب حقم دارن ! چون ناسلامتی ما اینجا رو درشو گل گرفته بودیم ! این پست رو برای اونایی فرستادم که هنوزم به یاد من و اینجا هستن ...


یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

یک رویا ...

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :خاطرات ،

زورکی نخند عزیزم

میدونم امدی بازی

نمی خوام این اخرین

بازیه زندگیم ببازی

خودتو راحت کن و

فکر که جبران گذشت اس

از منم میگذره اما

به دلت چاله نسازی

امدی بشکنی بشکن

از من ساده چی مونده

قبل تو هر کی بوده

تموم تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه

سوختی میخوای تلافی باشه

بیا این تو دل و

باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره اس

موندنش مرگ دوبارس

اسمون سینه ما

خیلی وقته بی ستاره اس

همینی که باقی مونده

واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن

اخرینشم تو بکن

نمی خوام بگذره عمری

خسته شی واسه فریبم

یقته تو نمیگیره هیچکس

اخه من اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم

مثل هر کس که زد و برد

طفلی این دل که همیشه

به گناه دیگرون مرد

نفرتت رو از غریبه

سر یه غریب خراب کن

خنده کوتاهمم رو

بیا گریه کن عذاب کن

مهمم نیست به چه جرمی

یا گناهی این سزاشه

باقیه دلم یه مشت خاک

همینم میخوام نباشه

عقده های یه شکست و

خالی کن سر دل من

دیگه متروک مونده و سرد

خاک پیر ساحل من

از نگاهت خوب میفهمم

که تو فکرت یه فریبه

بازی بسه پاشو بشکن

من غریب و تو غریبه.


شنبه 7 اردیبهشت 1387

می نویسم ... ( زندگی نامه من به نثر ادبی!)

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :خاطرات ،

سلام !


از امروز شاید روال کار وبلاگ عوض بشه !

 امروز تصمیم گرفتم زندگی ناممو از لحظه تولد تا همین الانو بزارم تو وبلاگ ! که شما می تونید بعد این متن صورتی اونو با رنگ آبی سرمه ای مشخص کردم بخونیدش!

 و از این به بعد هم شاید شعرامو بزارم ... ! البته قبلا هم چیزایی تو وبلاگام ی نوشتم ولی با سانسور !

 این زندگی ناممو که الان گذاشتمش اولین متن بدون سانسوریه که من تو اینترنت می زارم ...

 

فقط لطف کنید آروم آروم و با دقت بخونیدش و نظرتونو هم راجع بهش بگین ! اگه خوشتون بیاد قول می دم شعرامو هم بزارم واستون ! هرچند شعرا رو فقط واسه دل خودم گفتم ... ! این هم از زندگی نامه من :




به دلایلی این پست حذف شد ! اگه کسی خواست بگه حضوری نشونش می دم !!!

 

 حمید / اردیبهشت ۸۷


شنبه 7 اردیبهشت 1387

هوم؟

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :درد دل ،

 

بعضی وقتا که آدم به خودش میاد می بینه بدجوری تنها مونده . شاید به ظاهر خیلی ها اطرافتون باشند ولی اگه به جای نگاه کردن واقعا" ببینید ...... تنهای تنهایید . ما آدمها تنها بدنیا میایم و تنها هم از دنیا می ریم . این جزء قوانینه ... بقیه چیزا فقط برای حفظ ظاهرن . مطمئنا اگه کل دنیا رو بگردید فقط یه نفر هست که همیشه درکتون می کنه . اونم خودتونید . ما سال هاست که این چیزهارو می دونیم و هنوز هم سعی می کنیم باهاش غلبه کنیم .... اون شخص رو پیدا کنیم .... آیا واقعا می دونیم که همه اینها انتخاب بین بد و بدتره ؟؟


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387

پروچیستا مکانی برای نوشته های نوابغ !

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :از قدیم گفتن... ،

با سلام !

تو این چند ساله که تو انترنتتم اگه بدون اغراق بخوام بگم بیشتر از ۲۰۰ وبلاگ و ۱۰/۱۵ تا سایت زدم ! ولی هیشکدومش به دلم نمی شستن !

همیشه دوست داشتم یه سرویس وبلاگدهی بزنم ! یه سرویس توپ با خدمات عالی ! برای یه گروه ویژه و افرادی خاص ! نه که هر کسی که از راه میاد بیاد اونجا عضو شه !

 

بالاخره هم به آرزوم رسیدم و سرویس پروچیستا بلاگ ویژه درسخونها و دانشجوها رو راه انداختم !

  


فعلا می خوام واسه آشنا ها دعوتنامه بفرستیم ! منم ۵/۶ نفر جا واسه دوستاییم که الان دبیرستانینو به وبلاگنویسی علاقه دارن وا کردم تا اگه دوست داشتن بهم بگن تا وبلاگشونو ثبت کنم !

 

 

اگه دوستانی که الان تو مقطع دبیرستان هستن  و قبلا با من روابطی داشتن می خوان با یاهو آیدیم تماس بگیرن یا تو همین قسمت نظرات بگن تا واسه اونام دعوت نامه بفرستم !

 

 

برای افراد دیگه ای هم که دوست دارن اونا بنویسن شراطی گذاشتیم !
فعلا اینا پیش شرایطن :

- رتبه کنکور خوب ! ( فعلا معیاری تعیین نکردیم ! )

 - افراد المپیادی !

 - برگزیدگان جشنواره خوارزمی

و ... !

 

آدرس وبلاگ ها هم اگه مثلا اسمتون حمید باشه اینطوریه :

Hamid.ProchistaBlog.Com

 

 

آدرس سایت ما هم اینه : 

Www.ProchistaBlog.Com

  

 

البته فعالیت اصلی ما از اول تابستون شروع می شه ! ولی اگه می خواین تو یه همچین جمعی باشید بهتره از همین الان بگین تا دعوتنامه رو بفرستم واستون ! چون امسال ما تصمیم گرفتیم فقط  30 وبلاگو واگذار کنیم و 20 تاش تا الان رزرو شده !

ظاهر و سیستم وبلاگ ها هم شبیه این وبلاگ هستن : http://ronika.special.ir

 

  

در پایان اگه می خواین بپرسین پروچیستا چیه و چه ربطی به این سیستم وبلاگدهی به این نیمچه نوابغ ! ما داره :

*  پروچیستا نام دختر سوم زرتشت (پیامبر ایرانی) است و به معنی "سرشار از علم و دانش" می باشد.  *

موفق باشید !


دوشنبه 2 اردیبهشت 1387

اهوم!

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :همینطوری ،

 

نمی دونم امروز چرا اینقد احساس تنهایی می کنم ...

 


جمعه 30 فروردین 1387

ما همه بازیگریم ... (1)

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :همینطوری ،

ژندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست. ما همه بازیگریم! یکی آدم خوبس ، یکی آدم بده ! یکی دروغگو و دزده ، یکی راستگو و درستکار !  هیشکدوم از اینا مهم نیس ! مهم نیس + باشیم یا منفی ! مهم نیس راستی باشیم یا چپی ! فقط مهم اینه که اونی می خوایم باشیم! مهم اینه که هرچی هستیم خودمونو نشون بدیم ! مهم اینه که اگه نامردیم ! خودمونو فداکار و ... نشون ندیم ... !

 

حمید/ فروردین 86


سه شنبه 28 اسفند 1386

آخرین روز دوران مدرسه - سال تحویل!

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :خاطرات ،

سلام!

سال 1387 هم رسید ! و پسرک همچنان می رفت ...

هرچی فکر کردم که واسه سال نو و لحظه سال تحویل یه پست بدرد بخوری جور کنم هیچی پیدا نکردم ! کلی تو شعرا و سخنای ادبی دنبال گشتم ولی هرچی می گشتم کمتر چیز بدرد بخوری پیدا می کردم !

 

 

آخرشم کیبورد بدست گرفتم!!! و یه 3/4 خطی آماده کردم تا به عنوان مطلب سال نو بزارمش تو وبلاگ !

شنبه آخرین روز مدرسمون بود ! 12 سال چه زود گذشت ...! شاید بخاطر اینکه 12 سالو فقط تو 2 تا مدرسه بودم اصلا اگذشت سالها رو احساس نمی کردم ! یادش بخیر از همون روز اول ماول ابتدایی جنجالی بودم !!! خوب کدوم بچه ای روز اول مدرسه با خانم معلمش دعواش میوفته که بیانو معلمشو عوض کنن !! خوب اون خاطره هم یادم اومد ! از اون موقع تا حالا بهش فک نکرده بودم ! کم کم داش یادم می رفت ! بذار ماجرا رو بگم ! مدرسه ابتداییمون کلاس اولش 2 تا کلاس اول داشت ! یه کلاس خانم بداریان معلمش بود و کلاس دیگم یه خانم زشت و ... !!! همه دلشون می خواس بچه هاشون برن تو کلاس خانم بداریانه که خیلی پیشه او خانمه دیگه خوشگل تر بود ! خوب منم خوشگل تره رو دوس داشتم دیگه !! بعد هرچی مامان باباها زور زدن کلاس بچه هاشونو عوض کنن مدیر مدرسه کاری براشون نکرد ! تا اینکه من گفتم باید خودم ابتکارو بدست بگیرم ! هنوز 5 دقیقه از سر کلاس رفتنمون نگذشته بود که با خانم معلمه دعوام افتاد و ... !! 3 نقطشو نگفته ولی خودتون باید بفهمید که تو اون چند لحظه چی گذشته که بلا فاصله خودشون ورداشتن کلاسمو عوض کردن !

 

از چهارم ابتدایی به بعد تنها کسی بودم که هر سال یه چند روزی دوربین می بردم مدرسه و از هر سال مدرسمون تو این 7/8 سال عکس و فیلم دارم ! اون زمانا بعضیا طعنه می زدن که چه بچه سوسوله یا اینکه چه حوصله ای داره و عکس و ... چه می خواد علاف !!! ولی همین آدما چند سالی که گذشت افتادن دنبالم تا عکسا رو به اونام بدم ! خوب دیگه اصلا چرا یهو اومدیم سر عکس گرفتن ....؟! آها ! :d

 

شنبه آخرین روز دوران مدرسم بود ! آخرین روزای اسفند 86 ! کلاس 13 /14 نفره ما هر روز معمولا 4/5 نفر غایب و داشت ! ولی امروز با اینکه روز آخر سال بود همه اومده بودن ! مثه اینکه همه بچه ها هم قبل تموم شدن مدرسه ها داش دلشون واسه هم دیگه تنگ می شد ! عجب کلاسی داشتیما! مدیر و معاونا می گفتن با اینکه 12/13 نفری بیشتر نبودین ولی شرترین و شلوغ ترین کلاسی بودین که ما تاحالا داشتیم ! خوب حقم داشتن ! کدوم کلاسی میان دیوار کلاسو می ندازن ! وقتی ناظر مرکز از تهران برای نظارت اومده دینامیت می ندازن سر کلاس !!! یه همایشی رو که چند روز واسه اجراش وقت گذاشتنو خراب می کنن و کلا می زنن میری-ن-ن تو هیکل مدیر و معاون و همه کس !!! و از همه اینکه هر 12/13 نفر با هم اتحاد دارن که کوچکترین چیزی رو بروز ندن و تابلو نکنن ! خیلی چیزایه دیگه ای هم بود که قابل گفتن تو اینجا نبودن !

 

شنبه آخرین روز مدرسمون بود ! منم ورداشتم یه دوربینو تو یه کارتون جاسازی کردم طوری که کسی کوچکترین شکیم بهش نکنه ! بعد ورداشتم یه گوشه کلاس کار گذاشتمش ! هیشکی نمی دونست که آخرین زنگ کلاس پیش دانشگاهی تجربی از اول تا آخرش داره ضبط می شه !! کلید ریکورد و زدمو رفتم نشستم ! جامم عوض کردم اومدم وسط کلاس نشستم تا تو فیلم خوب بیوفتم ! معلمه دید خوشتیپ کردمو جامم عوض کردم بعد هم سر کلاس همش حواسم پیشه دوربین بود بهم شک کرده بود و همش از من سئوال می پرسید ! خلاصه چون روز بعد انتخاباتم بود معلمه کلی حرف سیاسی زد ! کلا آدمه خیلی شوخ طبعیم بود ! معلمه زبانمون ، آقای نیکنامی ، کلا بعد معلم شیمی مون بهترین معلم امسالمون بود ! الته تو شوخ طبعی و خندوندن بچه ها همه می دونن که تکه ! زنگ که خورد گفتیم خوب آقا از اول جلوی دوربین مخفی بودینو همه حرفاتون ضبط می شده ! بزودی حالتونو می گیریم تا شما باشید که سر کلاس تیکه بندازید !! بعد هم یه خنده تلخی کرد و رفتیم باهاش یه چندتاییم عکس یادگاری گرفتیم ! زنگ خورد و بچه ها کیفاشونو دسشون گرفتنو برای همیشه مدرسه رو بدرود گفتن !

اینم ۲ تا از عکسهایی که گرفتیم ! تو عکس اولی ، ردیف پایین از چپ نفر دوم(تنها نفر عینکی تو ردیف پایین) ! تو عکس دومیم اونی که دورشو گردی کشیدم خودمم !

 

عکس شماره یک: (بچه های کلاسمون)

برای مشاهده عکس در سایز بزرگ و دست نخورده اینجا را کلیک کنید !

 

عکس شماره دو : (بچه های پیش دانشگاهی)

برای مشاهده عکس در سایز بزرگ و دست نخورده اینجا را کلیک کنید !

 

اگه یه وقتی خدای نکرده عکسا باز نشد برید به ادامه مطلب ، اونجام گذاشتم عکسا رو ! حتما اونجا باز می شه دیگه!!!


ادامه مطلب

دوشنبه 1 بهمن 1386

نهایت هنر من !!

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :همینطوری ،

اینم آخرین سایت و هنر!!! پیش از کنکور من !

ارسال اس ام اس های رایگان جوک و سرگرمی و اخبار از طرف ما به موبایل شما:



خیلی روش هنر خرج دادم! بریی ببینید چجوریاس !

آدرسش فعلا اینه :

 Www.Rozgar.Sub.ir

ولی تا چند روز دیگه با آدرس زیرم بالا میاد:

Www.Rozgar.ir


شنبه 22 دی 1386

زمستون

   نوشته شده توسط: حمید    نوع مطلب :خاطرات ،

بالاخره بعد ۲،3 سال مام رنگ برفو دیدیم !!! (امروز)

اینم یه عکس از خونمون ، نیم ساعت پیش عکسو گرفتم :

 

عکس : خونمون ساعت 12 ظهر روز 22 دی ماه

86



Smiley راستی از این به بعد پنج شنبه ها از ساعت 12 ظهر تا 12:45 آنلاین می شم ! اگه کاری داشتین می تونین این وقتا بیاین و به آیدی : Hamid_6868 پی ام بدین !


 

یک کوله پشتی روی دوشمان می گذاریم

 

ومی رویم ، آن قدر می رویم

 

که آخر به بن بست می خوریم

 

 

راه راست را نگاه می کنیم ،که هیچ !!!

 

راه چپ هم ، ما را قربانی کرده در سرگردانی .


شعر از مریم اکبری(9ساله)


موفق باشید ...!

ه


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3